تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - فاصله های بی فاصله

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

فاصله های بی فاصله
چه میشد اگر ممکن بود به چند سال یا حتی چند ثانیه قبل برگردیم؟
سوالی که شاید بارها به آن فکر کرده ایم.
همه این سالها به همین فکر میکردم...برگردم و همه چیز رو درست کنم«ولی ممکن هست؟»مدام از خودم میپرسیدم.

کارهایی که از پیش بردم، اشتباهات، ناگفتها، حرفهایی که گفته شد و از میان رفته گانی که باید بیشتر قدرشان را میدانستیم.
برگردیم به ده سال پیش«اشتباهات»درس هایی که امروز گران بهاترین داشته هایمان هستند.بدونِ منِ دیروز این دانسته ها و عبرتها وجود نداشت، بدونِ منِ دیروز کارهایم را بدون تجریه ایی قبلی انجام میدادیم،
بدونِ منِ دیروز خاطرات تلخ و شیرینی نداشتیم...حال یک سوال پیش می آید : 
از خودمان در دیروز تشکر کنیم بخاطرِآموختهاییمان؟
یا سرزنش کنیم بخاطرِ کارهای اشتباه وغیر قابل جبران؟
ویا شاید هم مثل همیشه بدون کلامی فقط درس بگیریم؟
با دانسته های اِمروزمان به ده سال پیش میرویم؛مرزهای زمان برداشته میشوند و منِ امروز به دیروز میروم.
آماده ام هر اِشتباهی را که دیروز به گمان «درست بودن» انجام میدادم، انجام ندهم یا شاید قبل از انجامش بیشتر به آن فکر کنم.در آن زمان، با دانشی ده سال بیشتر در ذهنی ده سال پیرتر فکر میکردم«ولی...ولی اگر بازهم تکرار شوند چه؟
اگر اشتباهات بزرگتری انجام دهم، اگر راه اشتباهی انتخاب کنم...»
نفسِ عمیقی میکشم. مینشینم به آن بیشتر فکر میکنم با اگرها و شایدها در ذهن...بعد از کمی بویی آشنا مشامم را پر کرد، بویِ رزهای ابشار طلایی... برمیخیزم اطرافم را با دقت نگاه میکنم...
محیطی که در آن هستم بنظر آشنا می آید، این کاشی های ترک خورده آشنا هستند، همینطور نرده ها و یک درخت کاج بلند قامت که فقط یکجا دیدمش«خانه پدربزرگم؟» با خودم زمزمه کردم.
بنظرم مثل ده سال پیش میامد.
هنوز باور نداشتم ده سال برگشته ام پیش تر باکنجکاوی زیاد اطراف را نگاه کردم، آن طرف تر سایه مردی را دیدم ،کمی دقت کردم...پدربزگم بود، مثل همیشه مشغول آب دادن به گلها و درختان، اشک در چشمانم حلقه زده بود، اشکهای یک پسر بچه که بعد از چندین سال، دوباره پدربزرگش را دیده، اشکهای شوق...با خودم فکر کردم در همین سالها تنها بادیدن اوجز کلامی مختصر به زبان نمیاوردم، اما حالا دوباره او را دیدم...
کاش بیشتر قدرش را میدانستم، کاش بیشتر کنارش بودم
و ای کاش میشد بعد از روز پدر، بازهم او را میدیدم.

به کودکی ام بر میگردم...

دورانی با خنده ها و قهقه هایی از ته دل بدون ذهنی سنگین، دورانی که تنها نگرانیمان مشق شب و امتحان بود، دورانی که با کوچکترین موفقیتی بسیار خوشحال میشدیم و همینطور دورانی که با قصه های شبانه مادرانمان بخوابی خوش میرفتیم.

اما...اما حالا هر روز خبری از آن قهقه ها نیست، امروز نگرانیمان بیشتر از مشق شب و امتحان است، امروز سخت تر با موفقیتهای کوچکمان خوشحال میشوم، امروز با قصه هایی از درس های روزگار، تلخ یا شیرین بخواب میرویم.

اگر برمیگشتم بیشتر در آغوش مادرم میماندم.
اگر برمیگشتم از هر دقیقه اش استفاده میکردم تا در کنار خانوادم باشم و چیز های جدیدی یاد میگرفتم.
شاید بیشتر اِشتباه کنم تا ده سال بعد بیشتر یادگرفته باشم.
یا شاید کارهایی که به فردا موکول میکردم همان موقع انجام میدادم، که ده سال بطول نینجامند.
شاید روزی از خانه خارج نمیشدم که باعث تصادفی شود.

بخاطر همه کارهای گذشته ام، الان کسی هستم که باید باشم.بهتر یا بدتر.

من امروز با این بار سنگین ازدرسهایی که گرفتم به ده سال پیش برگشته ام خاطرات شیرینم 
را تکرار میکنم...وباز هم ده سال دیگر با ماشین زمان دوباره بر میگردم...

بخاطر جمله ای که در دل میگوید :
«ای کاش یک بار دیگر، خاطرات شیرینم را تکرار میکردم.»