تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - همتون دروغ میگید!

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

همتون دروغ میگید!
"همتون دروغ میگید!"
این جمله رو با صدای بلند به حمید و دوستاش گفتم. 
داشت میگفت که الان سال 84 شمسی ه و من باید بلند بشم تا واسه رژه ی صبحگاه جلوی امیر پادگان پوتین به پا کنم.

اما این امکان نداشت! من سربازی رو 10 سال پیش تموم کرده بودم! من دانشجوی فوق لیسانس مهندسی کامپیوتر بودم. شرکت خودم رو کنار تحصیل اداره میکردم. امروز صبح با مدیر بخش فنی یکی از شرکت های به نام آسیای غربی برای عقد قرارداد، قرار ملاقات داشتم. 
از طبقه ی دوم تخت پایین اومدم و دور و اطراف رو نگاه کردم.
باور کردنی نبود.. اینجا واقعا آسایشگاه سربازی بود. 
با چشمای گرد شده از تعجب داشتم دور و اطراف رو نگاه می کردم که یک دفعه یه صدای بلند از پشت سرم گفت:
"اینجا چه خبره سرباز؟
... خبردار وایسا ببینم!!!"
برگشتم و نگاهش کردم... من میشناختمش، این همون ارشد بد اخلاق و سخت گیر پادگان ما بود!!
-"چرا مثل ماتم زده ها منو نگاه میکنی؟؟؟ مگه خبر دار ندادم... چرا پوتین پات نیست؟؟"
-"من سربازیم تموم شده آقای حسن وند، من کارت پایان خدمت دارم به خدا..."
-"پس شوخی داری سر صبحی با من؟؟ ... الان که کل پادگان رو کلاغ پر رفتی، یادت میاد چجوری با ارشدت صحبت کنی.."
تو همین حین و بین، سرهنگ سوم امیری که فرمانده ی گروهان یاسینی (گروهان ما) بود وارد شد و حسن وند جلوی اون برپا کشید...
سرهنگ گفت همه رو زود بفرست برای صبحگاه...
حسن وند با نگاهی غضب آلود گفت:
"فعلا صبحگاه رو برو، بعدا حسابی باهات کار دارم.."
مجبور شدم با بچه ها برم روی صف آماری وایسم...
ولی هنوز هیچی باورم نمیشد..آخه مگه میشه؟ من سربازی رو تموم کرده بودم... دیشب از شرکت اومدم خونه، شام خوردم، قبل خواب هم ایمیل هام رو چک کردم و بعد . . .!!
صبر کن ببینم... یه ایمیل داشتم که گفته بود به گذشته سفر کنید... یه مسابقه توی میهن بلاگ بود... 
اما خوب این چه ربطی داره؟؟ اون یه مسابقه بود.. من فقط یه کم به موضوعش فکر کردم!
ولی اتفاق دیگه ای که نیافتاده..حتما همه چی زیر سر همین مسابقه بوده
خیلی تخیلی به نظر میاد، ولی الان این منطقی ترین نظریه ای ه که واسه این اتفاق غیر منطقی دارم!
اگه این مسابقه تونسته منو ببره به 10 سال پیش، پس حتما می تونه منو برگردونه به جای اولم...
تصمیم گرفتم تلاشم رو بکنم... اضطرابم داشت بیشتر میشد و هوا به نظرم خیلی گرم شده بود. سخت می تونستم نفس بکشم..
توی راه با رژه ما رو می بردن به سمت صبحگاه برای سان دیدن امیر پادگان...
هک، دو، سه، چار ... هک، دو سه چار... پاکوب سرباز!!
من با رژه داشتم میرفتم
ماشین امیر از جلوی درب پادگان داشت وارد میشد..
یه حس عجیبی بهم میگفت الان باید توی این حالت عجیب، یه سری توانایی های خیلی بالاتری نسبت به حالت منطقی و معمولی داشته باشم. نمیخواستم توی این زمان بمونم. پس فرصت رو غنیمت شمردم..
دویدم سمت درب پادگان، همونجایی که امیر داشت وارد میشد.
...کجا میری سرباز..ایســـــت...
از کنار در رفتم بیرون... دژبان ها افتادن دنبالم... 
یه موتور سیکلت پارک شده بود و صاحبش رفته بود توی مغازه..
سوار موتو روشن شدم و گازش رو گرفتم.. تا حالا موتور سواری نکرده بودم، ولی این تنها شانسم بود...
یکی از دژبان ها خیلی تند داشت دنبالم میکرد.
حواسم به اون بود..رفتم توی خیابون اصلی..هوا همینطور داشت گرم تر میشد...
وقتی برگشتم پشت سرم که مطمئن بشم کسی نیست....
یکم خیالم راحت شد، همه رفته بودن..همین که برگشتم جلوم رو نگاه کنم، فقط یه کامیون دیدم که جلوی صورتم بود و بعد......

یک دفعه تکون شدیدی خوردم و نشتستم روی تختم...
دور و بر رو نگاه کردم و مطمئن شدم که توی اتاق خودم هستم.
داشتم خواب میدیدم..گرمای هوایی هم که احساس میکردم، گرمای پتوی روی سرم بود و دلیلش کولر خاموش شده توسط پدرم!
خداروشکر کردم که ما هیچوقت نمیتونیم به گذشته برگردیم و این اتفاقا همش توی خواب میافته...
کنار تخت به این فکر کردم که از هرچیزی که اتفاق افتاده و من رو به اینجا رسونده راضیم و هیچی رو نمیخوام تغییر بدم.
یه لیوان آب خنک خوردم و لپ تاپ رو که از دیش روی صفحه ی میهن بلاگ باز بود و داشت از دانلود رایگان شبانه استفاده میکرد، خاموش کردم.
دو رکعت نماز صبح خوندم و خوابم رو ادامه دادم.
ی