تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - امتحان زمان

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

امتحان زمان
5 شنبه – سال 1394 – کمپ ترک اعتیاد
-سلام ! من مهدی هستم و 4 ساله که پاکم.
-سلام مهدی!میشه داستانت رو واسمون تعریف کنی که چیشد معتاد شدی؟

-باشه ولی زیاد وقت میبره.
-اشکال نداره ما همه اینجاییم که از تجربیات هم استفاده کنیم.
-خب پس. همه چی از 10 ساله پیش شروع شد وقتی که 17 سالم بود و مثل همه بچه های دیگه مدرسه میرفتم. درسم هم خوب بود. تو یه مدرسه نمونه درس میخوندم. دوتا رفیق داشتم که الان خیلی دلم واسشون تنگ شده.
- مگه چه اتفاقی واسشون افتاد ؟؟
-میشه حرفم رو قطع نکنید؟البته معذرت میخوام که اینو گفتم ولی ...
-نه نه اشکالی نداره ادامه بده .
-ممنون . خانواده ما وضعیت مالی خوبی داشت . یکی از دوستام هم که اسمش حسین بود هم وضعشون بد نبود ولی اون یکی دوستم یکم از نظر مالی مشکل داشتن . 
-اسمش رو نگفتی؟!آخ ببخش نباید حرف میزدم.
-اسمش محمدرضا بود ولی من بخاطره فاملیش بهش میگفتم کریم. آدمه خوبی بود و با هیچ کس کاری نداشت. یه نوجوون عاشقه فوتبال.آرزوش بود یه بار بره ورزشگاه و از نزدیک فوتبال ببینه. من و حسین هم برا تولدش 3 تا بلیط جایگاه ویژه گرفتیم . روز تولدش با این که مدرسه داشتیم مدرسه رو پیچوندیم و رفتیم ورزشگاه.
از شانس بدمون اون روز بدون هیچ دلیلی مامانم اومد مدرسه و همه متوجه شدن که ما تو مدرسه نیستیم.یه مشکلاتی تو ورزشگاه هم ایجاد شد و ما رو انداختن بیرون.
-واسا واسا ! اینا چه ربطی به معتاد شدن تو داره؟ تو سه سال بیشتر نیست که معتادی.
-گفتم که داستانم خیلی طولانیه.بزار تعریف کنم خودتون متوجه میشین.
-پس جزئیات رو حذف کن و برو سره اصل مطلب.
-موردی نداره. کجا بودم؟! آها! از ورزشگاه که در اومدیم حسین پیشنهاد داد حالا که دیگه مدرسه رو پیچوندیم بریم سینما تا حداقل امروز که تولده خراب نشه.ما هم قبول کردیم و تو راهه سینما بودیم که موقع رد شدن از خیابون حسین که از رد شدن از خیابون یه ترسی داشت که فک کنم از بچگیش بود جا موند و من و کریم از خیابون رد شدیم.
منتظر حسین موندیم و صداش زدیم که بدو بیا دیگه تا فردا که قرار نیست اینجا واسیم. حسین بالاخره راه افتاد . وسط خیابون بود که نمیدونم چرا یهو واستاد و همون لحظه بود که ...
-چیشد چرا دیگه ادامه نمیدی؟ مشکلی پیش اومده؟ اگه سختته میتونی ادامه ندی.
-....که ماشین زدش.خیلی تو شوک بودیم نمیدونسیم چیکارکنیم . نفهمیدیم کی آمبولانس رسید و بردش . ما هم نزاشتن که باهاش بریم. گفتیم بریم مدرسه تا بااونا قضیه رو در میون بزاریم.وقتی رسیدیم اونجا فهمیدیم که مامان من اومد مدرسه و همه متوجه نبود ما شدن . خانواده دوستام هم اونجا بودن.
رفتیم پیششون که اونا وقتی دیدن ما ناراحتیم و حسین نیست خیلی نگران شدن. نمیدونسیم چطور قضیه رو بهشون بگیم. بالاخره من خودمو راضی کردم که بهشون بگم. وقتی قضیه رو فهمیدن اوضاع بدتر شد همه مارو مقصر میدونستن تا اینکه گوشی بابای حسین زنگ خورد . از بیمارستان بود. اسمه بیمارستان رو که فهمیدیم همه رفتیم بیمارستان.
فردای اون روز از مدرسه من و مادر پدرمو خاسته بودن. رفتیم مدرسه که مدیر بهمون خبر فلج شدن حسین رو داد. دیگه نمیدونسم چیکار کنم . نشستم رو صندلی و تا نیم ساعت گریه کردم. این خبر به قدر کافی بد بود و ما الان باید میرفتیم بیمارستان تا اینکه مدیر گفت من شما رو اینجا خواستم تا بگم هم شما هم دوتا دوستتون از مدرسه اخراج شدید.
مگه بدتر از این هم میشد؟دو روز وحشتناک رو داشتم . مدرسه رو ترک کردیم با ماشین راهی بیمارستان بودیم که تو راه یه ماشین پیچید جلومون بابام فرمونو کج کرد که به ماشینه نخوریم ولی بدتر شد و با کنار خیابون تصادف کردیم و ماشین چپ شد.
هیچ کس نمیدونه من از اون تصادف چطور نجات پیدا کردم اما مادر و پدرم رو از دست دادم. بعد چند روز وکیل خونوادمون کارای کفن و دفن اونا رو انجام داد. ماهم فامیل زیادی نداشتیم که برم پیششون فقط یه عمه که خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم . وکیلمون کارای ارثیه و این چیزا رو انجام داد و بعد یه سال که 18 سالم شد تمام اموال رسید به من. اون یه سال رو پیش عمم و تو تا پسر عمم موندم ولی موندن تو ایران یادآور خاطرات تلخم بود بخاطر همین برا ادامه تحصیل رفتم ژاپن. اونجا درسم خوب بود ولی بعد اینکه پدر و مادرم رو از دست داده بودم و از دوستام هم خبری نداشتم و یکی از رفیقام هم فلج شده بود دیگه نمیتونسم با کسی ارتباط برقرار کنم و تو خودم بودم. بخاطره همین تو کارای گروهی هیچ موفقیتی کسب نکردم.
دانشگاه آخرین فرصت رو بهم داد تا با یه گروه روی یه پروژه تحقیقاتی کار کنیم. کارا خوب پیش رفت و ما از گروه رقیبمون که چینی بودن سریع تر به نتیجه رسیدیم.خیلی سریع به رئیس دانشگاه خبر دادیم و اومد آزمایشگاه و بعد دیدن موفقیتمون خیلی خوشحال شد. همون شب یه مهمونی ترتیب دادیم تو آزمایشگاه تا این موفقیت رو جشن بگیریم بعد مهمونی طبق برنامه نوبت من بود که آخر از همه درها رو قفل کنم و وسایل رو جمع کنم و برم خونه.
همه وسایل ها رو جمع کردم و موقع قفل کردن در گوشیم زنگ خورد. شماره رو نگاه کردم ولی باورم نمیشد. عمه ام بود. بعد این همه مدت دوری از ایران و خبر نداشتن ازشون با زنگ زدنشون خیلی خوشحالم کردن. از موفقیت اون شبم براشون گفتم و حالشون رو پرسیدم که بعد رفتن من اوضاعشون چطوره. از آزمایشگاه خارج شدم و به سمت خونه رفتم. شب خوبی بود بعد این همه سختی انگار همه چی داشت به حالت عادی برمیگشت.
اون شب رو راحت خوابیدم و صبح رفتم آزمایشگاه و دیدم پلیس اومده و همه جمع ان . رفتم جلو پرسیدم چی شده؟ گفتن صبح اومدن دیدن در آزمایشگاه بازه و فرمولی که این همه وقت براش تلاش کرده بودیم نیست. همون روز هم اخبار اعلام کرده که یه گروه چینی موفق به کشفه این فرمول شدن. هیچی دیگه از این بدتر نمیشد. به من تهمت خیانت و همکاری با چینی ها زدن. تازه یادم افتاد که وقتی دیشب گوشی زنگ زده یادم رفته کلیدا رو از رو در بردارم و همین باعث شده بتونن فرمول رو بدزدن. بعد این اتفاق منو از دانشگاه اخراج کردنو منم که دیگه کاری اونجا نداشتم یه بلیط گرفتم برگردم ایران.
همین که رسیدم ایران رفتم خونه عمم اینا.دو تا پسر عمه ام هم عین قبل بیکار بودن و تازه معتاد هم شده بودن. وضع مالی عمم اینا هم از قبل بدتر شده بود.اون شب موقع خواب با یه صدا از خواب پریدمو دیدم که پسرعمه هام بالا سر منن ولی دیگه کار از کار گذشته بود . واسه اینکه پول مواد خودشون رو جور کنن منو معتاد کرده بودم. با اونا دعوام شدو زدم بیرون. رفتم یه مسافرخونه . کم کم بدن درد و خماری اومدم سراغم. نتونسم جلو خودم رو بگیرم رو از این پارک به اون پارک یه کم مواد گیر آوردم و خودمو ساختم.
بعد اون شیش ماه به همین منوال گذشت تا اینکه به خودم اومدم و راهی اینجا شدم. الان هم که 4 ساله پاک هستم خداروشکر.
-ممنون از اینکه داستانت رو واسم تعریف کردی. بعد جلسه واسا کارت دارم.
.
.
-خب چیکارداشتی؟
-اگه میتونستی برگردی به 10 سال پیش و اشتباهاتت رو برمیگشتی؟
-آره حتما از خدام بود ولی حیف که نمیشه.
-برو وسایله یه سفر رو واسه 10 سال پیش آماده کن فردا بیا اینجا. میخام بفرستمت به 10 سال پیش.
-شوخی میکنی؟ نکنه دوباره شروع کردی به مواد زدن؟
-نه! واسه من فرقی نمیکنه اگه خواستی فردا بیا اینجا. بنظرم که ارزش امتحان رو داره. نه؟
-من وقت ندارم. باید برم ولی اصن شوخی بامزه ای نکردی.
-برو ولی بدون فرصت بزرگی رو از دست میدی.به هرحال من فردا منتظرتم.
.
.
معلوم نیست چی مصرف کرده. سفرتو زمان؟ هه ! اینا فقط تو کتابا و فیلماس.اگه وجود داشت که همه میدونسن. اصن تاریخ عوض میشد.من که باور نمیکنم. ولی اگه یه درصد هم واقعی باشه چی؟ ارزش امتحان رو داره . منم که فردا جمعه س و دستم خالی. بیام ببینم چی میشه. وای به حالش اگه سرکارم گذاشته باشه.
.
.
جمعه – سال 1394 – کمپ ترک اعتیاد
-سلام!فک میکردم بیای. پیشنهاد وسوسه انگیزی بهت داده بودم.
-سلام!فقط منتظرم که بفهمم دروغ گفتی. اون وقت وای به حالت!
-حالا وسایلت رو جمع کردی؟
-آره هر چی که واسه سال 84 لازم بود.
-خوبه. این گوشی رو بگیر. توش یه برنامه داره اسمش «ماشین زمان میهن بلاگ»ـه . برنامه رو که باز کنی یه دکمه استارت داره . بزنی میری به 10 سال پیش. درست یه روز قبل اینکه بری ورزشگاه.
-واسا واسا! از کجا فهمیدی که تاریخش کی هستش؟ من که به تو نگفته بودم؟
-این ماشین مفهومی کار میکنه نه با تاریخ. به هر زمانی که احتیاج داری بری میبردت. فقط یه سری قوانین باید بدونی. اول اینکه 3 روز بیشتر وقت نداری. بعد اینکه با خودت که تو اون زمان 17 سالته نمیتونی ارتباط برقرار کنی.
-مگه با همین سن برمیگردم؟!
-آره وقتی برگردی هنوز 27 سالته. یادت نره با خودت ارتباط برقرار نکن.
-چرا آخه؟
-چون وقتی اونی که 17 سالشه تو رو ببینه احتمال میدیم شکست تو زمان ایجاد شه و اتفاق بدی بیفته.
-باشه. دیگه چی؟
-هیچی . فقط اینکه بعد تموم شدن تایمری که تو گوشیه باید گوشی پیشت باشه و اتومات خودش تو رو برمیگردونه و اینم شارژر گوشی. آماده ای ؟
-اره. برو که رفتیم. استارت
4 شنبه – سال 1384 – پارک نزدیک مدرسه
واقعا کار کرد! واقعا کار کرد! برم تاریخ رو چک کنم ببینم الان سال چندیم؟ اونجا یه دکه روزنامه فروشی هست. رو روزنامه ها که نوشته سال 84 . باورم نمیشه. باید سریع عمل کنم. اول یه مسافرخونه همین نزدیکی هاست یه اتاق میگیرم بعدش باید برم یه جوری از ورزشگاه رفتن خودمو منصرف کنم.
.
.
4 شنبه – سال 1384 – اتاق مسافرخونه
خب میتونم با نوشتن یه پیام رو کاغذ و گذاشتنش لای کتابم تو مدرسه به خودم اخطار بدم که ورزشگاه نرم. باید زود باشم الان مدرسه تعطیل میشه.
4 شنبه – 1384 - مدرسه
روش چی بنویسم؟ آها!
«اگه ورزشگاه بری زندگیت نابود میشه. پیام از آینده!»
نه نمیشه اینطوری تولده کریم رو خراب کردم. بایسی یه کار دیگه کنم.فهمیدم.آها اینم از این . باید زود باشم الان زنگ میخوره میان سر کلاس.
4 شنبه – 1384 – مسافرخونه
امروز رو خوب استراحت کنم. مطمئنم که نقشم میگیره. بلیط ورزشگاه رو هم که تهیه کردم تا مواظب باشم نندازنشون بیرون. اگه همه چی درست پیش بره میتونم جلوی اتفاقات بد رو بگیرم. امیدوارم که نامه رو دیده باشه.
5شنبه – 1384 – خونه قدیمی حسین
ای بابا! بازم این بچه کتابشو گذاشت رو زمین. هزار بار بهش میگم فکر کتابات نیستی حداقل فکر منی که مامانتم باش بخدا مردم از بس وسایلت رو از این ور و اونور جمع کردم. بزار این کتابو ببرم بزارم تو اتاقت تا ظهر بیای باهات کار دارم اینجوری نمیشه.
این چیه از لای کتاب افتاد؟ ببینم روش چی نوشته؟
«مواظب باش مامانت 5 شنبه مدرسه نیاد وگرنه همه چی خراب میشه.»
کی اینو نوشته؟ نگران شدم . باید برم مدرسه ببینم چه خبره. حالش خوبه؟ قضیه این نامه هم ازش بپرسم.
5 شنبه – 1384 – ورزشگاه
-بچه ها بالاخره به آرزوم رسیدم. بیاین سریعتر بریم تو.
-واسا کریم منو و حسین هم برسیم ! آرومتر یکم!
-اونجا جای ماست! چه خوش شانسیم. مهدی ! کریم ! نیگا کنید کی پیشمون نشسته.
-من که زیاد از فوتبال سر در نمیارم. ولی فک کنم همون فوتبالیست معروفس.تو بگو کریم! اون کیه؟
-شما که نمیشناسین بهتره اظهاره نظر نکنید. اون مربی سابق پرسپولیسه. در ضمن من میخام پیشش بشینم.
-باشه تو بشین امروز روز توئه.
-سلام آقا! میشه یه امضا بدید؟ من از طرفدارای شمام.
-بله حتما! بیا اینم امضا. اسمت چیه؟
-بنویس محمدرضا.
-محمدرضا عزیز!بهترین هوادار! بیا بگیرش. بازی شروع شد فقط وسط بازی صحبت نکنید میخام بازی رو ببینم.
5 شنبه – 1384 – ورزشگاه کمی قبل از شروع بازی
-بفرمایید اینم بلیطم. زود باشید الان بازی شروع میشه.
-متاسفم بلیطا اضافه فروش رفته فقط 3 تا جا مونده. یا شما باید برید یا اون سه تا بچه ای که اونور واستادن.
-اشکال نداره بزارید اونا برن داخل.
باید تا از ورزشگاه میان بیرون اینجا منتظر بمونم که جلوی تصادف رو بگیرم.
5 شنبه – 1384 – ورزشگاه کمی بعد از شروع بازی
-ای بابا! شانس نداریم به مولا. معلوم نشد چرا از ورزشگاه انداختنمون بیرون . من که چیزی نگفتم؟؟
-اشکال نداره کریم! بیا حالا که از ورزشگاه انداختنمون بیرون بریم سینما یه فیلمه خوب داره. کارگردانش سروش صحته. لیلی رشیدی هم بازی کرده توش. برااس یکی از آثاره استاد اسدا... امرایی هستش. حسین تو چی میگی؟
-مطمئنی؟ من که همچین فیلمی ندیدم تو سینما باشه.
-آره بابا! خودم دیدم شاهکاره. بریم؟
-اگه اینجوریه بریم.
5 شنبه – 1384 – خیابان جلوی سینما
باید زود باشم اینجا تصادف رخ میده. اونجان. دوتاشون از خیابون رد شدن باید به حسین اخطار بدم که مواظبه خیابون باشه.
فریاد : حسین مواظبه ماشینا باش.
وای من چیکار کردم. چرا برگشتی حسین؟!نمیشد فقط ماشینا رو نگاه میکردی؟ دوباره داره اتفاق میفته. باید زنگ بزنم آمبولانس بیاد شاید اگه زود برسه به بیمارستان فلج نشه.
اه خدایا چرا؟! چرا الان باید شارژ تموم کنی؟
سریع باید گوشی رو ببرم بزنم شارژ. حسین ببخش که نتونستم نجاتت بدم.
5 شنبه – 1384 – مسافرخونه
مدرسه هم رفتم . دیدم که مامانم اومده بود اونجا. چرا این اتفاقا داره دوباره تکرار میشه؟ من که دارم سعی میکنم همه چی رو عوض کنم پس چرا هیچ اتفاقی نیوفتاده؟
تنها چیز خوب امروز این بود که دوباره مامانم رو دیدم. خیلی دلم واسشون تنگ شده. کاش بتونم فردا نجاتشون بدم.
جمعه – 1384 – محل تصادف خانواده
خب امروز دیگه زودتر اینجام و همه چی رو برنامه ریزی کردم. این دفعه دیگه میتونم نجاتشون بدم. ماشینی که پیچید جلومون یه پراید گوجه ای بود. باید جلوشو بگیرم.
.
هنوز که اتفاقی نیوفتاده . الاناس که به زمان تصادف برسیم. اونجاست ! آره همون پرایده. وای نه؟! اون بچه وسط خیابون چیکار میکنه؟
میدونم چه اتفاقی قراره بیفته! من باید جلو ماشین رو بگیرم تا به بچه نخوره. ولی اینطوری ماشین منحرف میشه و با ماشین ما تصادف میکنه! بچه یا پدرمادرم؟ باید سریع تصمیم بگیرم. نه من نمیتونم پدرمادرم رو دوباره از دست بدم . باید بیخیال بچه بشم.
.
.
نه ! نه! نه! دوباره نه! چرا آخه ؟ نباید اینطور میشد! یعنی اگه بچه رو نجات داده بودم پرایده منحرف نمیشد ؟ چرا خدایا چرا؟ یعنی من دارم تاوان این خودخواهیم رو میدم؟
نه هنوز وقت دارم باید اونا رو از ماشین بکشم بیرون.
.
اینجا چرا اینقد خونیه. وضعیت پدر و مادرم خیلی وخیمه.
-بزارید کمک کنم از ماشین بیارمتون بیرون.
-نه ما نه اول پسرمون او پشته. اول اونو نجات بده.
-نه من باید شما رو نجات بدم.
-اگه بچمون چیزیش بشه زندگیمون دیگه چه ارزشی داره؟باید اول اونو نجات بدی. و برسونیش بیمارستان. این لطفو در حقمون بکن.
-باشه ولی ...
-ولی نداره تند باش از ماشین ببرش بیرون اگه میخای کمک کنی.
باید برسونمش بیمارستان و کاراش رو انجام بدم . توروخدا فقط بهوش نیا. این آخرین خواسته پدرومادرمه باید بهش عمل کنم.
.
.
جمعه – 1384 – بیمارستان
خداحافظ! عذر میخام که نتونستم این اتفاقات رو عوض کنم . امیدواریم تصمیم های بهتری بتونی بگیری . هرچند میدونم دوباره میرسی همین جایی که من واستادم!
باید برگردم دیگه از این بیشتر نباید اینجا بمونم. اینم از این : بازگشت!
جمعه – 1394 – کمپ تر اعتیاد
-هی!برگشتی چقد زود هنوز چند ثانیه نشده بود که رفته بودی؟
-من سه روز بود که اونجا بودم. همه اتفاقا رو خودم باعثش بودم اگه برنمیگشتم شاید اصلا این اتفاقا نمیفتاد.
-نه همه چیز درست بود . تو میتونستی پدر و مادرت رو نجات بدی.
-چرا این حرفو میزنی؟
-چون این یه امتحان بود. تو باید اون بچه رو نجات میدادی تا بتونی پدر و مادرت رو نجات بدی.
-تو از کجا میدونی؟
-این یه آزمایش بود تو اصن تو زمان سفر نکردی. فقط میخاستم بدونم تو ارزش اینو داری که به 10 سال قبل برگردونمت یا نه؟
-یعنی چی؟
-اینا اصلا مهم نیست چون تو تو این آزمایش رد شدی. البته ناراحت نباش نه تنها تو بلکه همه کسایی که قبل تو بودن هم نتونستن تصمیم درست رو بگیرن و رد شدن.