تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - اگر به ده سال گذشته برگردید چیکار میکنید؟

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

اگر به ده سال گذشته برگردید چیکار میکنید؟
امروز بعد از خواندن ِ یک مطلبی به افشار گفتم کاش میشد هیچوقت دل ِ هیچکس را نشکنیم.گفت کاش! اما نمیشود انگار. راه ندارد، وقتی آپشن داری بهرحال دل ِ یکی این وسط میشکند.
 هنوز هم نفهمیدم لحنش شوخی بود یا جدی اما گفتم راه که دارد مثلاً به جای اینکه روزی دل ِ هفت نفر را بشکنیم بکنیمش چهارتا. حالا این برای کسانی بکارمیرود که سوشیال ترند، برای منی که حداقل معاشرت هارا دارم به یکی دونفر ختم میشود. حالا درکل، حرفم چیز دیگریست.
گفت این سیر میتواند نزولی بشود اما هیچوقت به صفر میل نمیکند.
انگار با خودم حرف میزدم، نمیدانم چرا یکهو یادم افتاد به دوم راهنمایی ام. گفتم اولین باری که فکر کردم یک نفر را سوای بقیهء آدمها دوست دارم دوم راهنمایی بودم.انقدر بچه بودم که حتی یکبار عقلم نکشید دستش را لمس کنم، فقط دوستش داشتم، بی اندازه! وقتی میخواست دلم را بشکند نزدیک کتاب فروشی آقای وحدانی بودیم.سرم پایین بود و عصبی قدمهایمان را میشمردم.یک سروگردن از من بلندتر بود، به تمام حرکاتم تسلط داشت و یکجور ِ برنده تری قدم برمیداشت. گفت "فکر نکن برای من خیلی راحته که دلتو بشکنم"، ته ِ صدایش هیچ لرزشی نبود، تنها چیزی که بود بیخیالی ِ محض بود.همه ی اینهارا میتوانستم بدون اینکه در چشمهایش زل بزنم بفهمم. قسم میخورم وقتی این را گفت ترک خوردم. قبلترش فقط عصبانی بودم. میدانستم امروز آمده ایم که همه چیز را تمام کنیم. یکجور هُرم ِ گرمای درونی گوش هایم را میسوزاند. مقنعه را عقب تر داده بودم که کمتر گـُر بگیرم. آن موقع نفهمیده بودم که توی پیچ ِ سنگینی جا مانده ام، اما امروز میدانم و این بیشتر از همه چیز غمگینم میکند. میتوانست همه چیز را خیلی راحتتر از آنچه اتفاق افتاد ببندد، سه سال از من بزرگتر بود، تجربه های دیگری هم داشت، من هم آنقدرها پاپیچش نشده بودم که بخواهد فکر کند این دختره آویزان من است، اما نکرد.
راه ِ پیچاندن را انتخاب کرده بود. مثل ِ همه ی اکثریت. این اقلیت هم هیچوقت به پست ِ من نخورده و فقط من بودم که ابلهانه سعی میکردم کارما را رعایت کنم که مبادا مکافات بیشتری بکشم. بنظرم از همان وقت بود که صدا شناس ِ قهاری شدم. حتی پشت تلفن هم میتوانستم بفهمم این صدا چند صباح دیگر ناز ِ مرا میکشد و به سازم میرقصد و حتی کی خسته میشود ُ ول میکند، میرود.
اینهارا به افشار نگفتم. شب موقع شستن ِ ظرفها یاد آقای ح افتادم ؛ بطور قطع بهترین درسی که از رابطه با او گرفتم رها کردن بود. یاد گرفتم آدمها را رها کنم و رها کردنشان دقیقاً لحظه ای که باید رها بشوند و نه در تایم اوت، چقدر بهم کمک کرد. اما حتی همین لعنتی هم قلق دارد، نباید بیهوده و برای همه خرجش کنی. باید بدانی زمان ِ رها کردن فلانی کی است یا بهترین وقت برای به درک رفتن فلانی کی است! اصلاً دختر و پسر هم ندارد و مقید به رابطه نمیشود.
یک ماه و نیم ِ پیش که همه ی آدمهای پررنگ ِ زندگیم به هربهانه ای که لایقش بودند گذاشتند رفتند من فقط نشستم و رفتنشان را نگاه کردم. هیچ زوری بابت ِ برگرداندن هیچکدامشان نزدم. فقط سرم را با چیزهای دیگری گرم کردم، اعتراف میکنم که خیلی سخت گذشت. یک احساس ِ تنهایی وحشتناکی گریبانگیرم شده بود، با اینکه همیشه در عین ِ داشتن مخاطب خاص و غیر خاص تنها بوده ام اما این یکی انگار هر لحظه جلوی چشمم رژه میرفت و از همه بدتر اینکه حس ِ حماقت داشتم. فکر میکردم به این دلیل است که دوروبرم انقد ناگهانی خالی شد ولی خب دوام آوردم و صبر کردم دقیقاً یک ماه بعد دیدم که یکی یکی سر و کله شان پیدا شده و الخ . وقتی هم برگشتند من باز نگاه کردم و وقاحت ِ یک آدم را تخمین زدم و توی دلم گفتم وقتش است من کارما را بکار بگیرم، کسی که با یکسری دلایل ناگفته و بی پایه میرود و دوباره برمیگردد تاوانش این است که پس زده نشود اما مثل قبل هم حسابی، و در واقع هیچ حسابی رویش باز نشود که بنظرم این بدترین حالت ِ رفاقت است.