تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - یکی بود یکی نبود. در زمانهای دور دور دور دختری بود به نام مینا ...!

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

یکی بود یکی نبود. در زمانهای دور دور دور دختری بود به نام مینا ...!

ایده همیشه جذاب و پرزرق و برق سفر در زمان. از اون دست ایده‌هایی که دست به نقد برای داستان‌سرایی کردن. از اونها که میتونی همه رویاهای فانتزی، سرکوب‌شده یا دست‌نیافته ت رو بالاخره یه جوری توش جا بدی! 

این بار به همت میهن‌بلاگ، سر و کله این ایده جذاب، با یه قالب جدید پیداش شده. قرار شده داستانی تعریف کنی که خودت شخصیت اصلی اونی! خودت قهرمان و ضدقهرمانشی. یه داستان بی نقص که قراره توش همه آرزوهای دور و درازت برآورده بشن! مثلا این بار تو باشی که توی مهمونی بزرگ یه لنگه کفشت جا میمونه و شاهزاده سوار بر اسب سفیدت، کل سرزمین رو برای پیدا کردن تو زیر پاش میگذازه. یا شایدم تو اونی باشی که دنبال یه خرگوش سفید تپل میدویی و یهو میافتی تو یه تونل و وارد یه سرزمین عجیب میشی. اما...هوم...نه! واسه این آرزوها کودک درونت، یکم زیادی بزرگ شده! 
طبق عادت اصیل و قدیم نژاد پاک آریاییم، بعد از شنیدن این که اگر میتونستم برم ده سال قبل، چکار می‌کردم، به سرعت لیست کارهای اشتباه انجام شده و یا کارهای درست انجام نشده، جلوی چشمم صف بستند!
- 3 سال خودت و همه رو گذاشتی سرکار با ریاضی خودن!
- این هم شد کار!؟ یه ورزش درست حسابی یاد نگرفتی. هی هرسال رفتی یه ورزش و بعد ول کردی!
- خجالت نمی‌کشی یادگیری ویلن رو نصفه و نیمه و پا در هوا رها کردی؟!
- مایه شرمساریه که کتاب بیشتر نخوندی.
- نقاشی، خطاطی، ورزش، موسیقی، خبرنگاری... مگه چند تا دست داری که این همه هندوونه رو باهم بلند کردی و هیچکدوم رو تا ته نرفتی!؟
- .....!!!
سال 1384 من یه دختر 12 ساله بودم سرشار از شوق زندگی و لبریز از آرزوهای بزرگ. باهام که حرف می‌زدی عطش بالا رفتن رو می‌دیدی تو چشمهام، کلمه‌هام، گرمای دست‌هام. میخواستم تنهایی همه‌ی دورترین قله‌های دنیای بی‌انتهای هنر رو فتح کنم. کلاس چهارم بودم که برای اولین بار به طور رسمی از من پرسیده شد :
" می‌خواهید در آینده چه کاره شوید؟ "
این هم از آن مدل سوالهای کلیشه شده‌ است که علم بهتر است یا ثروت و بچه بیچاره‌ی ازهمه‌جا بی‌خبر بدون مکث می‌گوید علم! اغراق نمی‌کنم اگر بگویم که بیش از 90% کلاس می‌خواستند که به فیض خانم دکتر یا خانم مهندس نائل بشوند. من نوشتم می‌خواهم هنرمند بشوم. می‌خواهم به دانشکده هنرهای زیبا بروم و می‌دانم که برای ورود به آنجا باید رتبه زیر 100 بیاورم! اینها اطلاعاتی بود که از گوشه و کنار، اخبار و مشاور تحصیلی‌های مجلات و روزنامه‌ها پیدا کرده بودم! سوء برداشت نشود، مدعی بودن در دسته خواص و تیزهوشان را ندارم! دلیل بازگویی اینها چیز دیگریست. 
خلاصه این شد که تصمیم گرفته شد که ما هنرمند شویم! هروقت که از اون هدفم دور می‌شدم، دفتر انشا کلاس چهارمم رو باز می‌کردم و می‌خوندم. دوباره و سه‌باره. اونقدر که دلم قرص شه و یادم بیاد چی می‌خواستم. امروز ده سال از اون روز میگذره. من شدم دانشجوی تئاتر دانشکده هنرهای زیبا و خطر فارغ‌التحصیلی در کمینه! 
حالا فکر نکنید این قسمت جدید سریال کلیداسراره! نه! واقعا خون‌دل خوردم تا همه دست‌اندازهای سرراهم رو برای رسیدن به اینجا پشت سر گذاشتم. ده سال همه توان، انرژی، وقت، تمرکز و همه چیزم رو گذاشتم تا برسم اینجا. هنوز هم گه‌گداری سراغ اون دفتر انشا میرم. اما اخیرا حس‌های متفاوتی بهم داده. یادم نمیاره که چی می‌خواستم. گم شدم انگار. نمی‌دونم. الان که رسیدم به اون نقطه ، به نظر می‌رسه که این چیزی نیست که همیشه آرزوش رو داشتم. به هزار و یک دلیل و تردید که هر تئاتری بهش آگاه و مطلع هست!
کلا هرکسی که من رو میشناسه اگر بخواد با یک کلمه من رو تعریف کنه میگه خنده! حتی لبخند هم نه! خنده واقعی و پر سرو صدا ! آدم منفی‌بافی نیستم. وقتی فکر می‌کنم به این‌ که اگر برمی‌گشتم به ده سال پیش آیا باز هم تئاتر می‌خوندم یا نه، تمام سرم پر میشه از احساسات متناقص. اما یه چیزی همواره پس ذهنم بلند این رو میگه که پشیمون شدن از انجام کاری، خیلی حس بهتریه از حسرت انجام ندادنش. مینا سال 1394، انگار هم مینا 1384هست، هم نیست. اما شباهت‌هاش بیشتر از تفاوت‌هاشه. 
من اگر ماشین زمان داشتم، اگر برمیگشتم به ده سال پیش هیچ‌کدوم از تصمیمات مهم زندگیم رو عوض نمی‌کردم. اما سعی می‌کردم بیشتر بخندم، اونقدر که اشک از گوشه چشمم بزنه بیرون. 
از فر شدن موهام نمی‌ترسیدم و وقتی بارون میومد قاطی بقیه دوستهام می‌دویدم زیرش و بلند بلند آواز می‌خوندم. 
اون روز عصر دوچرخه نارنجی قشنگم رو دم در تنها نمی‌‌گذاشتم تا دزد ببرتش!
مامانم رو مجبور می‌کردم کلاس چهارم اجازه بده شاگردش باشم و از حرف مردم نترسه.
سال کنکور به داداشم میگفتم که اینترنت پرسرعت خونه رو وصل نکنه تا من 24ساعت تو فیسبوک نباشم و مثلا رتبه زیر ده بیارم!
سر ظهرها نمیرفتم تو حیاط خونمون و پشت پنجره اتاق خواهرم و از قصد سرصدا نمی‌کردم تا بیدارش کنم!
و زندگی رو در عین جدی گرفتنش، جدی نمی‌گرفتم...!
من امروز قطعا یه وجود عاری از نقص نیست. چیزی که از ده سال پیش بهش تبدیل شده، حاصل همه کارهای غلط و درستشه. شاید هنوز اون قله‌های دوردستی رو که می‌خواسته، فتح نکرده، اما ایمان داره به صدای قلبش و برای رسیدن به قله‌ش حاضره صعب‌العبورترین مسیرها رو طی کنه. 
ماشین زمان عزیزم!؟ 
نظرت چیه بریم یه چرخی تو ده سال آینده بزنیم!؟