تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - زمانِ مکرر

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

زمانِ مکرر


نمی‌دانم خوابم یا بیدار. پیشنهاد برگشتن به ده سال قبل، عجیب است و آدم را به شک می‌اندازد. فرصت ندارم که تعجب کنم. حتی اگر خواب هم باشم هم نباید وقت را تلف کنم. قبول می‌کنم!


حواسم هست که با خودِ ده سال قبلم رو به رو نشوم. کسی چه می‌داند! شاید خودِ ده سال قبلم فکر کند دیوانه شده است یا یک دیوانه را دیده. اما دوست دارم خودِ ده سال قبلم را از دور ببینم. دوست ندارم هیچ اتفاقی را در زندگی‌ام در این ده سال تغییر دهم. همه چیز خوب است به نظرم. حتی مشکلات هم باید باشند. همین مشکلات بودند که بزرگم کردند و این تفکر را به من دادند. اما از مشکلات اگر بگذرم، اتفاقاتی هست که باید تغییرشان داد. البته اجباری نیست اما حالا که می‌شود تغییرشان داد، چرا این کار را نکنم؟ همین که بتوانم جانِ یک نفر را نجات دهم خوب است. به حوادثِ سال هشتاد و چهار فکر می‌کنم. چند سقوط هواپیما را یادم می‌آید. آرینِ چهار ساله. چقدر آن موقع برایش ناراحت شدم. همسسنِ برادر کوچکم بود. حتی نمی‌توانم تصور کنم اگر برادرم در یک سانحه‌ی هوایی ناپدید شود واکنش من و خانواده‌ام چه خواهد بود.

چشم‌هایم را باز میکنم. وسط یک خیابانم و یک پیکان دارد بوق می‌زند. سریع خودم را می‌کشم کنار. دقت می‌کنم. لباس پوشیدن مردم با نود و چهار فرق دارد. ماشین های قدیمی به طرز عجیبی نو و عادی به نظر می‌آیند!

بیش‌تر فکر میکنم. به جز ماجرای هواپیمایی که آرین در آن بود، چه اتفاقاتِ بدی افتاد؟ یک هواپیمای دیگر هم بود که حوالی ارومیه سقوط کرد. فقط همین یادم هست؟ نه یک تصویر دیگر هم در ذهنم هست؛ همه خبرنگار و نظامی بودند. خبرنگار! همین است! کلید ماجرا یک خبرنگار است! فقط یک خبرنگار می‌تواند کمکم کند. الآن که همین به ذهنم می‌رسد.

جیب‌هایم را می‌گردم. چند ده هزار تومانی و پنج هزار تومانی که باید فراموششان کنم. چند تا هزار تومانی هم هست. از آن موقع‌ها فقط قیمت بستنی و پفک را یادم هست! نمیدانم قیمت تاکسی چقدر است. جلوی یک تاکسیِ پیکانِ سفید با خط‌های سبزِ ویژه‌ی تاکسی را می‌گیرم. می‌پرسم تا صدا و سیما، دربست چقدر می‌برد. گفت هزار تومان! درست است که خوشحال میشوم که پولش را دارم اما میدانم هزار تومان برای زمانی که پفک حدود صد تومان بوده، واقعا زیاد است. نمی‌دانم کجای تهرانم و تا صدا و سیما چقدر راه است. سوار می‌شوم.


ایستاده‌ام جلوی صدا و سیما. چند قیافه‌ی آشنای مجری‌های تلویزیون را می‌بینم. خیلی جوان‌تر از سال نود و چهار هستند. چهره‌ی با موهای سیاه بعضی‌هایشان را یادم رفته بود.

بالاخره یک دختر می‌آید که شاید بشود با او حرف زد. می‌روم سمتش و سلام می‌کنم. می‌‍‍‍‍‍‍‌پرسم خبرنگار است و با سر جواب میدهد که آره! خوشحال میشوم. کمی به صورتش نگاه میکنم. چهره‌اش آشناست. در شبکه‌ی خبر گزارش‌هایش را دیده‌ام. چقدر الآن جوان است. تصورش هم برایم مشکل است که دخترِ به این جوانی آن قدر قیافه اش تغییر کند. ماجرا را برایش تعریف میکنم. فکر میکند سرِ کارش گذاشته‌ام. اهمیتی نمیدهم و ادامه میدهم. فکر میکند من نفهمیدم آن دو تا دکمه‌ی کنارِ همِ واکمنش را زده و دارد صدایم را ضبط میکند! تمامِ ایده هایم را میگویم. یک دفعه یاد شهرک توحید می‌افتم. میگویم یک حادثه‌ی هوایی طرفهای پائیز رخ میدهد که جانِ خیلی ها را میگیرد. هواپیما میخورد به شهرک. باورش نمیشود. میگوید امکان ندارد. میگوید حتی ماجرای هواپیمای آرین کوچولو را که بهش گفته‌ام آخر همین فروردین رخ می‌دهد را هم باور نمی‌کند. اهمیت نمی‌دهم. می‌گویم حالا بعدا حرفهایمان را که ضبط کرده دوباره گوش دهد شاید باورش شود! تعجب میکند که فهمیده‌ام دارد ضبط میکند.

صدای اذان مغرب می‌آید. صدای موذن زاده است. میپرسم موذن زاده را میشناسد همان که این اذان را گفته. جواب میدهد که معلوم است که میشناسدش. میگویم سال هشتاد و چهار موذن زاده فوت میکند. چرا تا هنوز زنده است با او مصاحبه نمیکند. دلش آرام تر میشود...

میخواهد بیشتر بداند اما میگویم بقیه اش برای فردا. دعوتم میکند بروم خانه شان. میگوید فقط خودش هست و مادرش.

میپرسد چگونه می‌خواهم برگردم. جوابی ندارم. تا حالا به برگشتن فکر نکرده بودم. نگران میشوم.

میرویم خانه‌شان. با مادرش صحبت میکند و میگوید دوستش هستم و از شهرستان آمده ام. یک جوری میگذرد...

خوشحالم که این بار را از دوشم برداشته ام و ناراحتم که حالا چطور برگردم. خوابم میبرد با همین فکرها. بیدار که میشوم میبینم ایستاده ام وسط خیابان و یک ماشین دارد بوق میزند و سریع خودم را میکشم کنار.

دیروز است... این یک خواب نبود، یک کابوسِ مکرر است. در زمان گیر افتاده ام.