تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - باید تو رو پیدا کنم ...

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

باید تو رو پیدا کنم ...
می گفتند بالاخره اختراعش کرده اند می گفتند چند ساعت دیگر هم در هایش بسته می شود .
باید سوارش می شدم . باید ... باید من هم یکی از مسافرانش میشدم ...  
من امروز اگر صد بار دیگر هم به ده سال قبل بر گردم باز هم همان راهی را می روم که از همان اول رفته ام , باز هم همان کار هایی را میکنم که قبل تر انجام داده ام ... اما من یک گم شده دارم که چند سالی هست ازش خبر ندارم باید به ده سال قبل بروم و او را پیدا کنم و حرف هایم را به او بزنم بلکه مسیرش تغییر کرد بلکه دیگر مثل قبل نبود و امروز کنارم بود امروز جزیی از من بود ... 
چشمانم را میبندم ... شنیده ام ده سال گذشته به سرعت از چشمانت عبور خواهند کرد , پس نمی خواهم ببینمشان میخواهم دوباره تجربه اش کنم ... 93 – 92 – 91 – 90 - ... – 86 – 85 – 84 
چشم وا کردم تو را ببینم ...اینجا کجاست !؟ چرا هیچ چیز برایم آشنایی کامل ندارد , کاش با چشمان باز سفر میکردم ... مگر چند سال گذشته ! همش ده سال ... اما چرا این شهر برایم غریبگی می کند ... 
مردم درباره چه حرف می زنند ! از پیاده رو ها ,از عابران , از مردم راجع به دریایی طوفانی می شنیدم ! از یک کشتی می گفتند که حالا چه میکند در این دریای طوفانی , همگی نگران بودند ... از ناخدایی میگفتند که جانشین خدا شده است و سکان این کشتی را در این دریای طوفانی بدست گرفته است... فرصت نبود بپرسم قضیه چیست ! باید گم گشته ام را پیدا کنم ...
به این خیابان و آن خیابان می دوم ... سرم را به همه طرف می چرخانم ! لعنتی کجایی ... بی رحم ؛ دلم برایت تنگ شده است ... باید ببینمت ... 

خسته ام ... 
همه ی شهر را گشته ام 
کوچه ها , خیابان ها , پارک ها , کافه ها ... حتی جاهایی که تا به حال با هم نرفته بودیم ...
نیستی ... پیدایت نمیکنم ! آنقدر سراغت را از این و آن گرفته ام که میان مردم شهرت , شهره شده ام ... 
همه میشناسنم!
من همانم که در این همهمه ی شهر به دنبال کسی میگردد که شبیه همه نیست ...
از ناگریزی گوشه ای از همین شهر می نشینم ! خسته و درمانده ... عابران را یک دل سیر نگاه می کنم ... بعضی هایشان را کم کم می شناسم ...
صدایی آشنا می شنوم ... یک نفر صدایم میکند ! آقا ... آقا ... چقدر صدایش برایم آشناست ... صورتش پشت چادر است , نمیبینمش اما صدایش برایم خیلی آشناست ... جلو می آید از قایق هایم میپرسد که چرا به گل نشسته اند ... برایش تعیرف میکنم ... سوار ماشینی شدم و به اینجا آمده ام به دنبال کسی میگردم ... بدون هیچ سوالی آدرسی به من می دهد ... می توانی پیدایش کنی ! 
شتابان به سمت مقصد حرکت میکنم ... به کوچه ای بن بست رسیدم ... انتهای کوچه ... سرای سالمندان ! پیرزن مسخره ام کرده است !؟ جلو تر میروم ! در باز است ... داخل حیاط می شوم ... کسی نیست ... 
پسرم ! پسرم ... از پشت درخت صدایی می شنوم ... جز من که کسی نیست ! پس این پیرزن چه کسی را صدا میزند 
جلو تر می روم ... 
جلو تر ...
صدا برایم چقدر آرامش دارد ! نکند با من است ! 
خدای من ! 
مادرم ! مادرم ! مادر ...
مادرم آینه ای در دستش دارد ! جلو می آورد !
آینه را در دستان میگیرم ... دستانم میلرزد ... جلوی صورتم می آورم !! 
پیدایش کردم ! 
از لرزه دستانم آینه به زمین می افتد ...
اما مادرم ...
مادر .... مادر کجایی !!! مادر .... 
مادر کجا رفتی ....
من خودم را پیدا کردم