تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - واقعیت

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

واقعیت
ساعت یکِ شبه و نیم ساعتی هست دراز کشیدم تا خوابم ببره ولی انگار بدخواب شدم! همش به فکر آینده هستم. باید چی کار کنم؟ آیا اثرگذارم؟ زندگی که دارم درسته؟! می تونستم بهتر از این باشم؟ اگه چند سال پیش میدونستم چیزهایی هست که تأثیر زیادی روی الانم داره بیشتر بهش اهمیت می دادم. زبان های بین الملل، فلسفه فکر، تفکر سیستمی، اقتصاد، کسب و کار و... وای کلافه شدم! 
بهتره یه چرخی تو اینترنت بزنم تا چشمم خسته بشه و خوابم ببره... چیلیک! این صدای دکمه ی مودمم بود. وای فای را روشن کردم و وارد دنیای اینترنت شدم. مثل همیشه در حال وبگردی در سایت های محبوبی مثل آپارات، کلوب، لنزور و همچنین وبلاگ های میهن بلاگ بودم که ناگهان چشمم به بنری افتاد که نوشته بود "منِ امروز، ده سال قبل" کنجکاو شدم ببینم چیه؟! روش کلیک کردم. جالبه! نوشته شما امروزی اگر به ده سال قبل برگردید چی کار می کنید؟! ا چرا صفحه خاموش شد! ای بابا مانیتور کامپیوترم داره خاموش روشن میشه فکر کنم دوباره سیمش شل شده! بذارید یه دستی بهش بزنم... آهان، درست شد. خوب داشتم می گفتم با داوری آقای سروش صحت، خانم لیلی رشیدی، ای بابا... دوباره صفحه خاموش شد! تا حالا سابقه نداشته دو بار پشت سر هم قطع بشه! الان درستش می کنم، حتما دوباره سیمش شل شده! بله...! درست شد. و با داوری آقای اسدالله امرایی. ا داره چه اتفاقی میفته؟! چرا صفحه کاملا سفید شد! آخ چشمم!! چه نور شدیدی...! لحظاتی حیرون بودم که آخرش دستم را بردم سمت نور... به ماشین زمان خوش آمدید! این صدایی بود که با برخورد دستم با نورسفید شنیدم. شما چند سال سن دارید؟! منم که از ترس زبونم بند اومده بود نمیدونستم باید جواب بدم یا سکوت کنم. دوباره می پرسم، شما چند سال سن دارید؟ این بار تصمیم گرفتم جواب بدم، من، ااا ، من... بیست! بله من بیست سالمه. با چشمای تار موجود عجیب و غریبی را دیدم که بهم زل زده بود. انگار سال هاست من را می شناسه! با قدم های آهسته اومد به سمتما گفت: من ماشین سی، یکصد و نود هستم و مأموریت دارم عمر سپری شده تو را نمایش بدم. منم که از تعجب داشتم شاخ در می آوردم خودم را در بیمارستان دیدم که متولد شدم، نوزادی، کودکی، دبستان، راهنمایی، دبیرستان و... انگار داشتم خواب می دیدم! ازش پرسیدم ماشین سیصد و نود چرا اینها را به من نشون میدی؟! جواب داد: اولا ماشین سیصد و نود، نَه! ماشین سی، یکصد و نود. دوما شما آدم ها نمی دونید چطور از زمانتون استفاده کنید و چندسالی هم که می گذره نسبت به آینده ناامید می شید! مگه چندبار متولد میشید که از عمرتون درست استفاده نمی کنید؟! منم که به فکر فرو رفته بودم دوست داشتم به گذشته باز می گشتم و جبران آینده را می کردم. یک دفعه ماشین سی، یکصد و نود گفت: تو میتونی! گفتم چی را؟! گفت: تو می تونی به گذشته بازگردی! گفتم من فقط داشتم فکر می کردم تو چطور فکر من را خواندی؟!! گفت ماشین زمان تنها یک ماشین زمان نیست! اون قادر هرکاری بکنه! واااای چه جالب! گفتی می تونم به گذشته برگردم؟! گفت: بله! گفتم آخه چطور؟!! واقعااا؟! گفت: البته! برای هر انسان فقط یکبار امکان پذیر است. که اون هم شرط داره. گفتم چه شرطی؟ هر شرطی باشه قبوله. اون گفت: باید قول بدی که وقتی از ماشین زمان خارج شدی آینده نگر باشی. البته نه به اون معنایی که شما آدم ها صرفا در الفاظ به کار می بردید. باید واقعا آینده نگر باشی. گفتم آخه چطوری؟ اون گفت: میتونی نگاهی به تاریخ زمین بندازی، روند تغییرات در موضوعات اساسی زندگی بشر را برسی کنی، نگاهی به آمار بندازی و کارایی از این دست. اما مهم اینِ که دست رو دست نزاریا با دانشی که داری دست به عمل بزنی. اینجا در ماشین زمان ما انسان های موفق و اثرگذار را می بینیم! اونها دارای نگاهی عمیق از ابعاد مختلف جامعه هستند. بقراط، سقراط، ارسطو، آلبرت انیشتن، استیو جابز و صدها انسان اثرگذار در تاریخ بشریت. گفتم قبوله. باید چی کار کنم؟ گفت: تو میتونی برگردی به ده سال قبل! دقیقا سال 2005 میلادی. در اون زمان تو پسرِ ده ساله ای هستی با ذوق و شوق دوران دبستان. آخ! این چی بود خورد تو صورتم! حواست کجاست محمد؟! پاس بده! ، واااای بچه ها را! یادش بخیر! علی را! اواسط سال تحصیلی زنگ ورزش بود، داشتیم با بچه ها فوتبال بازی می کردیم. دو، هیچ عقبیم! به هم تیمیم علی گفتم: علی منا تعویض کن می خوام از آقای ناظم اجازه بگیرم ببینم اجازه میدن زودتر برم خونه. باشه محمد ولی انگار امروز اینجا نیستیاااا! صبرکن باهم میریم. دیگه چیزی به زنگ نمونده. زنگا زدند. من هم با دوستم علی به سمت خونه رفتیم. خیلی برام هیجان انگیز بود. باورم نمیشد این علی باشه! علی چه خبر؟ خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود! علی گفت: آره، مگه امروز ما احوال پرسی نکردیم؟! هر روزم که همدیگه را می بینیم. منم گفتم آره راست میگی حواسم نبود! با علی چندتا کوچه ای هم مسیر بودم و بعد از هم جدا شدیم. همه ذکرا فکرم شده بود ماشین سی، یکصد و نود. باید با زمان محدود و سن پائینی که دارم تغییرات بزرگی در آینده زندگیم ایجاد کنم. چطورِ از پدر و مادرم بخوام منا کلاس فلسفه فکر کودکان ثبت نام کنند. یا کلاس زبان یا یک رشته ورزشی. اینجوری نمیشه! باید یک فکر اساسی بکنم. بیشترین تأثیر را روی زندگی یک کودک ده ساله، پدر و مادر می گذارند. باید سعی کنم تغییری در آنها ایجاد کنم. وقتی رفتم خونه باید ازشون قول بگیرم. قول بگیرم که اولا ما باید یک مشاور خبره خانواده داشته باشیم. دوما من را کلاس هایی ثبت نام کنند که پایه و اساس شخصیتم درست شکل بگیره. ولی آخه چطور این موضوعات را انتقال بدم؟! اونها از حرفهای یک پسربچه ده ساله تعجب می کنند! آهان! فهمیدم! بهتر یک نامه از زبان محمد بیست ساله بنویسم. آره اینجوری بهتره. رسیدم به خانه، نامه را نوشتم. هرآنچه فکر کردم و به عقل محمد بیست ساله بود را نوشتم و بین صفحات کتاب مورد علاقه پدرم گذاشتم. محمد! محمد! چرا پای میز کامپیوتر خوابیدی؟! بلندشو! دانشگاهت دیر نشه! وای خدای من عجب خوابی دیدم! بهتره تجدید نظری درمورد تصمیماتی که در پیش دارم انجام بدم.