تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - نقشه گنج

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

نقشه گنج
به نام خدا . باور کن ,هیچ زمانی مهمتر از 29 سالگی آدم نیست که بخواد به این سوال فکرکنه.خیلی جالب یه مدتی بود همش تصویر میکردم باید مثل یه جاسوس خیلی نامحسوس با یه وسیله کم خرج(مثلا مترو یا بی آرتی) به عاقلانه ترین و ترسناک ترین مسیرهای سی سالگی و دالونهای چهل سالگی سفر کنم وبا یه نقشه گنج برگردم. 
اما افسوس .در آخرین دقیقه ها فهمیدم یه تور رایگان به دنیایی که اتفاق هست.بی معطلی چمدون بسته و دوربین به دست بریدم تو ماشین.دارم با خودم میگم چرا که نه شاید ....که سرعت ماشین بالا میره و من میرم تو یه دالون رنگی رنگی و تبدیل به ده ها دختر کوچولو 19 ساله میشم.میرم به خونه بدربزرگ..خودم میبینم که واسه بدربزرگم گل میخرم و آبنبات طفلی هم آلرژی داشت هم مرض قند.ولی من نمیدونستم!اصلا وقت نگذاشتم واسه دونستن.یکی دیگه از خودهای من به بابا میگه تو درست کار نکردی.. از چهره مغرورش عکس میگیرم تا 10 سال دیگه وقتی داره خاطرات ویژ ویژ دویدنهاش زیر آفتاب و تگرگ مرور میکنه بهش بخندم,طفلی بابا! یکی دیگه از اون همزادهای بی وجدان من داره تلفنی با یه ژست تاریخی میگه:رای دادن ما مگه اهمیتی هم داره؟خداییش اینجا به یاد جیره بندی های سالهای بعد اشک میریزم.از بیرون اتاق صدایی مملو از یک یاس فلسفی میشنوم که داره به مامان میگه قبول کرده یک سال دیگه واسه قبول شدن تو رشته مورد علاقه ش صبر نکنه و همین چیزی که قبول شده بره..میخوام داد بزنم چی شد خانم فیلسوف شما که... که یهو میبینم یکی دیگه از اون خودهای بدجنس من عکس صندلی که من روی دیوار چسبونده بودم( به نیت صندلی دانشگاه و رشته مورد علاقم) ریز ریز میکنه و همه کتابها و نقاشیها و آرزوهایی که روی کاغذ نوشته بودم میگذاره تو یه صندق زیر کمد..تصمیم میگیرم از قوانین این سفر خارج بشم و با یه چوب میکوبم توی سرش و میکشمش..هیوونی فکر میکرد اگر من دنبال آرزوهام برم از گشنگی میمیرم..قبل از اینکه کسی گیرم بندازه و بیشتر از این با مرور خاطراتم آبروی خودم و هفت جد و آبادم ببرم به سمت ماشین زمان برمیگردم و درست در زمان 5:59 (یعنی اتمام سفر)دگمه حال فشار میدم...نقشه گنج من سوغات من از گذشته است ..یعنی آرزوهام.......آرزوهای فراموش شده......