تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - هزارتو

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

هزارتو
تابستان 84. در اتاقم نشسته ام. از کاغذ دیواری خاکستری اسپورت خبری نیست و دیوارها آبی ست. امتحانات نهایی سوم دبیرستان را به خوبی پشت سر گذاشته ام و کتابی در دست دارم. هری پاتر و جام آتش. از پایانش خوشحالم و حالا می دانم پایان کتاب هفتم هم خوب است. باید به هدفم از این سفر در زمان بیندیشم ولی داستان و شخصیت هایش در سرم بیش از حد زنده اند. می بینم که سیاه پوشان، هری را محاصره کرده اند و جادوگر سیاه قهقه می زند. هری با چوبدستی نفرینی را صدا می زند ولی چوبدستی در دستانش چوب است چون هری نفرتی ندارد. احساس می کنم قلبم به اندازه ی ده سال تندتر می زند. 
داستان را مرور می کنم. چه شد که هری به اینجا رسید؟ هری با سدریک که حالا کشته شده بود، جام آتش را بالا برده بود. در انتهای یک مارپیچ طولانی. مرحله ی آخر رقابتی بین مدرسه ای که هری ناخواسته و با وجود سن کم مجبور به شرکت در آن شده بود. هری دویده بود و بزرگ شده بود. دویده بود و بزرگ شده بود تا دست زده بود به جام آتش تا افتاده بود پیش پای لرد سیاه. ده سال از خواندن این کتاب گذاشت.
کتاب را در کتابخانه می گذارم . هنوز کتاب ها روی سر هم تلنبار نشده و می شود هری پاترها را جایی به جز پلاستیک سیاه زیر تخت نگه داشت. با مشت چند تقه ی هشدار به کله ام می زنم و به خودم می گویم تو آمده بودی گذشته را تغییر بدهی و نه گذشته تو را.