تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - سروش صحت از کمپانی میهن بولاگیسم

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

سروش صحت از کمپانی میهن بولاگیسم
با گفتن «این دیگه آخریشه» بدون اینکه از رو صندلی پاشم، ته سیگارمو از پنجره به بیرون پرت کردم. 
ریه هامو از دود خالی کردمو و نگاهم بین پاکت خالی سیگار، ته مونده چایی و برگه های خط خطی شده روی میز چرخید. خواستم ادامه نوشته امو شروع کنم که صدای زنگ تلفن منو به خودم اورد. 
«ای بابا کی میتونه باشه این وقت شب؟ هرچی ایده تو ذهنم بودو پروند» خودم از توجیه خوبی که به ذهن رسیده بود خنده ام گرفت. تصمیم گرفتم به تلفن جواب ندم تا قطع بشه. دوباره تماس گرفته شد. عجب گیری افتادیم، از جام بلند شدم و به سمت پذیرایی رفتم تا تلفن رو بردارم.

-الو بفرمایید؟
-سلام......آقای پیربالایی؟ منصور پیربالائی؟
-سلام بفرمایید؟ خودم هستم....امرتون؟
-مطمئنید خودتون هستید؟
-خیر صبر کنید تا یه لحظه خودمو تو آینه چک کنم. یعنی چی آقا؟ مگه مرض دارم خودمو جای خودم جا بزنم؟
-باید عذر بخوام بابت سوال بیجام ولی خوب به دلایل امنیتی بنده تا مطمئن نمی شدم خودتون هستید، نمی تونستم این موضوع رو باهاتون در میون بذارم. ولی خوب از لحنتون و از اونجایی که از موضوع مورد نظر من اطلاع ندارید،احتمال جعل اسم پایین میاد.
-ببخشید، آقای....
-صحت هستم.
-بله...آقای صحت کم کم دارید منو می ترسونید...موضوع چیه؟ صبر کنید ببینم...کدوم صحت؟ سروش صحت؟ همون سروشی که همسایه خانوم رشیدیه؟ سروش صحت معروف؟ میگم صدات آشناستا...چاکر آقا...
-بله...همون صحت هستم...قربان شما....آقای پیربالایی ازینجا به بعد رو صحبت نکنید تا مقدار دیالوگ هامون زیاد نشه و داستانمون به صرف دیالوگ نره و ارزش داستان پایین نیاد...به خصوص که پای جایزه در میونه...متوجه اید که؟
سکوت من
-آفرین، با سکوتتون نشون دادید که متوجه شدید. ا...بنده از طرف کمپانی بزرگ میهن بولاگیسم مفتخرم بهتون بگم که شما برنده قرعه کشی ویژه ما شدید. نظرتون چیه؟
و باز هم سکوت من
- بله این جایزه بلیط سفر شما به ده سال قبله....شما میتونید با استفاده از ماشین زمان ویژه ما ده سال به عقب برگردید و زندگیتون رو تغییر بدید. آقا منصور؟
اینبار نفس ام بند اومده بود و نمیتونستم جواب بدم.
-الان دگ میتونید صحبت کنید.
سعی کردم چندتا نفس عمیق بکشم و بعدش گفتم:«ببخشید...ماشین زمان؟ برگردم گذشته؟ هر زمانی بخوام میشه...مثلا برم اونروز که...نه هیچی هیچی ولش..اون زمان ضایع اس...
-منصور جان فقط میتونی بری ده سال قبل....الان چند سالته؟
- منصور پیربالائی هستم...23 ساله از تهران...عمو سروش خیلی دوست دارم.
-منم دوست دارم منصور جون...لطف داری...پس با این تفاسیر 13 سالت میشه...چه چیزی رو تو زندگیت تغییر میدی؟
کمی تو فکر رفتم و بعدش گفتم: « آقای صحت قبل اینکه جواب بدم و شما تلفن رو قطع کنی باید بگم سر شام ایرانی بیشتر شناختمتون و کلی باهاتون حال کردم...دمتون گرم، ببخشید به حاشیه رفتم ولی خوب به نظرتون اگه این مسابقه نبود کی میتونستم این حرف هارو بهتون بزنم؟ متوجه اید که آقای صحت؟»
سروش صحت که بغض راه گلوشو گرفته بود با صدایی گرفته گفت: «آره عزیزم متوجه ام...تو لطف داری بهم»
-آقای صحت بغض کردید؟
-نه بابا بغض چی؟ چای داشتم میخوردم گلومو سوزوند...بگو حالا برنامه ات چیه واسه 10 سال قبل؟
من که ضایع شده بودم با سرخوردگی گفتم: «یه بچه دوم راهنمایی چه چیزایی رو میتونه تو زندگیش تغییر بده؟ شاید بگیم هیچی ولی من میگم یه بچه خیلی چیزارو میتونه تغییر بده...فقط باید به خودش باور داشته باشه و واسه هدف هاش بیشترین تلاشش رو بکنه. آره...میخوام به 10 سال قبل برگردمو واسه هر هدفی که دارم،بیشترین تلاشمو بکنم....میفهمی آقای صحت؟؟ میفهمی؟!!»
-چته بچه؟؟ چرا داد میزنی؟ خوب فردا بیا برو هر داستانی میخوای واسه 10 سال قبلت پیاده کنی بکن....یک ساعت مغز مارو خورده...
و صدای سروش صحت در حالی که داشت حرف های منو تکرا میکرد و میگفت «میفهمی؟ میفهمییی؟؟» محو شد.