تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - بنشین و تماشا کن

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

بنشین و تماشا کن
گروهی می گویند که این نیز بگذرد ... حالا شما می گویید به گذشته برگرد ؟ چرا ؟چرا برگردم ؟ من که ده سال تلاش کردم ... حالا که 26 ساله شده ام این را میگویی ؟ حالا که باید در اوج جوانی از زندگی ام لذت ببرم این را از من میخواهی ؟مگر تو نبودی که میگفتی تلاش کن ؟ مگر تو نبودی که گفتی درس بخوان تا آینده ی میهن ات را بسازی ؟ مگر درس نخواندم ؟! مگر کنکور ندادم؟! مگر نگفتی که برو مهندس شو ؟ نشدم ؟! نگفتی برق بخوان، آینده ی خوبی دارد ؟ نرفتم ؟! نخواندم؟! . لیسانس که گرفتم نگفتی کفایت نمیکند ؟ نگفتی الان مملکت تخصص لازم دارد فقط مدرک نمیخواهد ؟ مگر من به تو گوش نکردم ؟ نرفتم یک سال 
دوره های تخصصی ؟ یادت هست گفتی ارشد بگیر؟ لیسانس که همه دارند. نگفتم باشه؟! دوباره نرفتم دانشگاه ؟ دو سال دیگر درس نخواندم ؟ پژوهش نکردم ؟ مقاله ندادم ؟ با نمره ی ممتاز فارغ التحصیل نشدم ؟! نگفتم باز هم کار ندارم ؟! گفتی برو آزمون استخدامی شرکت کن ، نرفتم ؟ نگفتی تو سهمیه نداری ؟ نگفتی برو تو دل صنعت، باید از صفر شروع کنی؟ نرفتم ؟ نگفتی حقوق اداره کار ؟ نگفتم خرج و مخارجم با هم جور درنمیاد ؟ نگفتی همینه که هست ؟ نگفتی ما بیشتر از این نمیتونیم ؟ نگفتی شیفت شب ؟! نگفتی ناهار خودت بیار ؟! نگفتی سه ماه آزمایشی ؟! نگفتی باید هر کاری بکنی اینجا ؟! نگفتم میکنم ؟! نگفتم میسازم ؟! نگفتی ما شرایطمون سخته ؟! نگفتی نمیتونیم هر ماه حقوق سر ماه بدیم ؟ نگفتم ایرادی نداره ؟! 
ده سال گفتی و من قبول کردم، خواندی و من انشا کردم. حالا میگویی برگرد؟ زهی خیال باطل ، حالا که مرا تا اینجا کشانده ای ؟ حال من به تو میگویم برگرد! برگرد و مرا به حال خود رها کن. هر چند که نمی دانم تو کیستی ، نمیدانم از من چه میخواهی ، نمیدانم چگونه در این ده ساله مرا به خود مشغول ساخته ای ! نمیدانم از من چه میخواهی ! نمیدانم ! اما این را بدان که نمیخواهم دگر بار اسیر خواسته های تو شوم. نمیخواهم ده سال دیگر مرا به بردگی بگیری. از تو خسته ام. از امروز دگر به گذشته ای که تو برای من رقم زده ای فکر نخواهم کرد. از امروز به عقب گرد های تو توجه نخواهم کرد. زمانی از من خواستی و قبول کردم. حالا دگر من میخوانم و تو بخوان. من می گویم و تو گوش کن . زین پس آن راه را خواهم رفت که تو نمیروی، آن گونه تفکر خواهم کرد که تو نمی توانی. آن گونه اوضاع را رقم خواهم زد که تو نمیدانی. 
بنشین و تماشا کن.