تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - وقتی از من می پرسی

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

وقتی از من می پرسی
دنده که عوض می کند، می بینم که همه چیز دارد عقبکی عقبکی راه می رود. ده ثانیه طول می کشد و من دهانم باز مانده که بهم می گوید پیاده شو.رسیدیم. 
داد می زنم چه کرده ای! این که مقصد ده سال پیش من است که!
بر می گردد، می خندد، می گوید خودت گفتی.حالا برو و خودت را لوس نکن.

در ماشین باز می شود و فنر صندلی مرا پرت می کند بیرون. اولش مثل مرغ های سرکنده دور خودم می چرخم. انگار کسی مرا از خودم دزدیده. از خانواده ام. آخر من چرا باید بخواهم که برگردم ده سال پیش! الان به خود ده سال پیشم چه جوابی دارم بدهم. که آمده ام تو را نادیده بگیرم؟ هر کسی که هستی، هر جا که هستی خودم را عاقل تر از تو می دانم چون ده سال بزرگ ترم ؟ با چه رویی جایش را بگیرم و به او بگویم بی عرضه! گندهایت را همیشه من باید پاک کنم. گریه ام گرفته از اینکه همه ی ساختمان های ده سال پیش را می توانم ببینم. دلم بهم می پیچد که همه ی ان آدمهایی که ده سال پیش زنده بودند باز زنده شده اند تا خاطره ی شان گازم بگیرد. مسلما بالا می آورم.
یک آقای خوشتیپ می اید و مرا از زمین بلند می کند.می گوید خوب کجایش را تغییر بدهیم مهندس؟
وردستش یک بچه ی چهارده ساله ایستاده که ادعایش می شود من است.اخر من چه دارم که به یه بچه ی چهارده ساله که دوران بلوغش است بگویم. هر غلطی دلت می خواهد بکن فقط مغز پوکت را به کار بنداز! به من نگاه کن!من دلم نمی خواهد بشوی من!
می گوید مثل بابا ها حرف می زنی. می خندد. چه کاری دارد جز خنده.
نه، مثل اینکه اینطور نمی شود، حالا که اینطور است باید خودم دست به کار شوم بروم مدرسه و با مدیر دعوا کنم. معلم هایم را بشینم نصیحت کنم که آخر مگر ادم می شود با یک بچه ی در دوران بحران، انقدر سنگ دل باشد. نگاهش کنید اخر، او یک نادان کوچک بیشتر نیست!!! به چه چیز خود می نازید؟ آدم مگر سرش را می گذارد سر یک بچه.

کنارش قدم می زنم. باهم لذت می بریم از خاطراتی که برای من، برای ما زندگی این روزها بوده. اختمان ها و عطر ها. می خواهد سیگار روشن کند، نگاهش می کنم که دستانش می لرزد. نگاهش می کنم که بغض کرده. جلویش را نمی گیرم. نگاهش می کنم و با هم گریه می کنیم. اگر تنها یک نفر در این دنیا لیقات سیگار کشیدن را داشته باشد خودش است.بهش می گویم اصلا باهم سیگار می کشیم. تا بدانی همیشه پشت تو هستم. که همیشه کنار تو خواهم بود. چه کسی می داند که چه می گذرد اینجا؟ در دل من و تو. 
مرد کت شلواری جلوی ما با یک بی سیم قدم می زند. می ایستد. سر چهر راه و می پرسد حالا می خواهی کدام طرف برویم؟
از نوجوانی ام خداحافظی می کنم. حرف خاصی باهاش ندارم. ما که بهتر از هرکسی همدیگر را می شناسیم.نه حرف توی کله ی او می رود نه حرف تو کله ی من. ولش کنم به حال خودش بهتر است. لجباز است.می فهممش.
نشستم وسط چهارراه.نفس می کشم. به آدم ها زل می زنم. به حال آینده ی شان تاسف می خورم. و زیر لب می گویم : ببخشید که هر کاری کنم، نمی توانم ده سال دیگه ی تان را تغییر دهم.
همه می دانیم چیزهایی هستند که از دست ما خارجند. چیزهای بزرگ. نخ های نازک زندگی ما به زنجیر های درشت سیاست مدران گره خورده. آن موقع چه توانستیم بکنیم که الان بتوانیم! 
بیسیمی کنارم ایستاده، منتظر است، این پا آن پا میکند. از من می پرسد یعنی حتی دوست نداری به مردم بگویی چه کنند که در این ده سال چطور بیشتر مراقب خودشان باشند؟
پووف! مراقب خودشان باشند؟ مسخره است. اما باشد. فقط یادشان باشد برای دل هایی که کم نخواهند سوخت، همیشه کنارشان یک کپسول آتش نشانی داشته باشند.